آخ که چقدر دلم برا تک تکتون تنگ شده 
امیدورم عید به همگی خوش گذشته باشه و سالی پر از خوشیا و موفقیتا و پول و ثروت برا تون باشه.
ما امسال از 20 اسفند تعطیل شدیم تا دیروز که 16 فروردین بود و تا اول عید که تبریز بودیم و ولو تو خیابونا و خرید همش می رفتم بیرون .
امسال چهارشنبه سوری موندم خونه
برعکس هر سال رضا اجازه نداد بریم بیرون گفت برات خطرناکه و ما هم گردنمون از مو نازکتر قبول کردیم حتی اجازه نداد از پشت پنجره یا بالکن ببینم همش میگفت می ترسم اتفاقی بیفته . ما هم رفتیم خونه مامانم و اونجا چهارشنبه سوری کردیم اونا هم به خاطر ما موندن خونه.![]()
29 اسفندم رفتم برادیدن یه دوست عزیزی که خیلی وقت بود مشتاق دیدار بودم و نمیشد دوست خوبم پری که خیلی خیلی دختر خوب و نازی بود فداش بشم کلی هم زحمت کشیده بود و برا من و عسلم کادو آورده بود دست گلش درد نکنه یه ساعتی با هم بودیم و همش من چونم افتاده بود و حرف میزدم و پری گلم شنونده بود دختر آرومی که به آدم آرامش میداد گرچه من چندانم آروم نبودم و همش در حال سوتی دادن و دستپا چلفتگی بودم .
پری جونم از دیدنت خوشحالم و برا تو بهترینا رو آرزو میکنم دوست من.![]()
شب عیدم با اینکه مامان اصرار کرد بریم شام خونشون قبول نکردم دوست دارم سالای تحویل خونه خودمون باشم شب عیدم یه خورده کارام کردم و سوپم درست کرده بودم و میخواسم تدارک شام ببینم که دوستم زنگ زد و بعد کلی حرفیدن گفتم پاشو بیا خونه ما تا تحویل سال بشینیم ولی یه دفعه برنامه عوض شد و بچه ها زنگ زدن ام میریم بیرون هستین ما هم که فقط گردش باشه برامون مگه می تونیم بگیم نه اماده شدیم و رفتیم شام بیرون کلی خوش گذشت جاتون خالی بعدشم خونه کی از دوستا برا صرف چای و شیرینی و بعد نخود نخود هر که رود خانه خود.
اومدیم که خونه چمدونامون بستم و نشستیم پای سفره هفت سین به زور نشسته بودم و همش خوابم میومد ولی سر بلند از این ازمایش الهی بیرون اومدم و من و همسر گلم و شازده پسرم سال جدید تحویل کردیم و بهم تبریک گفتیم و هر دومون یعنی من و رضا گلی برا موش موشکمون آرزو های خوب کردیم.
روز اول عیدم رفتیم خونه مامانم و تا شب اونجا بودیم و صب روز 2 عید رفتیم مامان و خواهری رو برداشتیم و رفتیم خونه مامان بزرگم ظهر رسیدیم نهار که خوردیم رفتیم خونه دایی بزرگم شبم خونه اونا موندیم کلی خوش گذشت تا عصر 3 فروردین اونجا بودیم دوباره برگشتیم خونه مامان بزرگم شبم موندیم خونه اوناو ظهر 4 فروردین اومدیم تبریز مامانم اینا رو گذاشتیم و یه دوش گرفتیم و عازم ارومیه شدیم ولی ارومیه برام مثل همیشه نبود نمیدونم به خاطر آب و هواشه یا نه به خاطر بارداری من بود که همش بی حال بودم و دست نداشتم برم بیرون
همش 4،5 بار رفتم بیرون اونم به خاطر رضا ولی تو خونه تا 4 شب بیدار بودیم و اون موقع ها بود که خیلی بهم خوش میگذشت اخه من عاشق شب نشینی ام.
تا 11 ام هم رومیه بودیم و بعدش باز تبریز بازم بر عکس هر سال و برای اولین بار 13 بدر از صب نرفتیم و عصر رفتیم بیرون اصلا حال بیرون رفتنم نداشتم به هر حال شب که رفتیم بیشتر خوش گذشت.
تو این مدت حالم خدا رو صد هزار مرتبه شکر خوب بود و پسرم خیلی هوام داشت اذیتم نشدم فقط مفصلام بدجوری درد میکنه و شبا از درد مفصل نمی تونم بخوام از وقتی 6 ماه تموم کردم اینطوری شدم فکر میکنم گوگولیم که داره بزرگ میشه مفصلام شل میشه و تق تق صدا میده بی خوابی بدجوری روم اثر میزاره ولی عیب نداره نهایتا تا آخر اردیبهشت میام البته شایدم زودتر برم مر خصی تا ببینیم چی میشه اصلا دلم نمی خواد خونه نشین بشم من کارم دوس دارم.
دیشبم دوستامون به خاطر من شام دعوتمون کرده بودن شرکتشون و تو حیاط شرکت ماهی کباب شده که من خیلی دوس دارم برامون درس کرده بودن دستشون درد نکنه دوستم آنی خیلی خوبه و همش به فکرمه ممنونم آنی جونم.
دیروز تو اموزشگاه یه دختری با بغض میگفت که 28 اسفند از خونش در اومده و داره بعد 4 سال طلاق میگیره من به زور خودم نگه داشتم و شب که رفتیم شرکت دوستمون اونجا یکی از دوستامون با زنش که اونم از دوستای نزدیکمون قهر کرده بود و تنها اومده بود که واقعا به نظر من کار اشتباهی کرده بود و نباید میومد زن و شوهر همه جا باید با هم باشن از اونجا که اومدیم خونه چند دقیقه بعد 12 با اینکه صدای تلویزیونمون بلند بود ولی دیدم زن همسایمون با یه صدای بلندی گریه میکنه و صدای شئوهرشم بلند شده و دعوا میکردن اعصابم کلی ریخته بود به هم به رضا گفتم چرا زندگیا اینطوری شده یعنی زن و مرد ازدواج میکنن که مایه آرامش هم باشن و سوهان روح هم میشن .خیلی ناراحتم از خدا میخوام پرده احترام هیچ زن و مردی بینشون پاره نشه و همه بتونن موقع هجوم مشکلات و ناراحتیا با هم حرف بزنن به جای جنگ و دعوا.![]()
عسلم ،شازده پسرم
شیرینی زندگی شیرینمون داریم لحظه به لحظه به لحظه دیدارت نزدیکتر میشیم و من عجب سر خوشم نمی دونمچه حالی دارم همه میگن نمی ترسی از دردای زایمان و من باور کن جز به دیدن تو به چیز دیگری فکر نمی کنم نمی ترسم که هیچ خیلیم اماده ام برای در آغوش گرفتنت.
هر لحظه با یاداوری لحظه دیدارت اشک شوق میریزم و از خدا نه برای خودم که برای تو قدرتی میخواهم که مرا یاری کنی در بدنیا آمدنت از خدا میخواهم که بدون هیچ درد و گزندی پا به دنیای ما بگذاری .امسال بهترین سال تمام عمر منه سالی کهمن نامگذاریش کرده ام به نام خودم ورضا امسل سال ماست و چقدر سال پر برکتی اس برای ما از برکت وجود تو بالاتر چه چیز ممکن است باشد تمام مال و ثروت دنیا یک طرف و وجود نازنین تو طرف دیگر بدون انداختن گوشه چشمی به تمام ثروت دنیا به سوی تو می دوم و لحظه ای تنهایت نمی گذارم.
دوست داریم شازده خوش قدم ما![]()
همسر عزیزتر از جانم
عشق من از اینکه یک لحظه هم حضورت کنارم کم رنگ نیست از تو ممنونم و از خدا میخواهم بهترینها از ان تو باشند که تو لایق بهترینهایی دوستت دارم و به وجودت می بالم.
![]()
